تبليغاتX
خداحافظ همین حالا

خداحافظ همین حالا

فراموش می کنم هر آنچه را که نمی توانم گذشت کنم

 

مدتیه که دوستای خوبی پیدا کردم. سودابه، علی و مهسا. داره بهم خیلی خوش می گذره. سودابه تو خیلی از مشکلاتم کمکم می کنه. مهسا با شوخی کردن هاش همیشه باعث خوشحالیم شده  و علی هم با قاقالی خریدن لحظات قشنگی رو واسمون پدید می یاره. هیچ وقت دوست ندارم این دوستیمون به هم بخورد حداقل نه تو این شرایط.

فعلا حرفی واسه گفتن ندارم و فقط خواستم بگم که نگرانم نباشید حداقل امروز تنها نیستم خدا واسه فردام بزرگه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 11:44  توسط رها  | 

 

گاهی اوقات که دلت می گیره دوست داری اونقدر گریه کنی تا آروم بشی. اما بعضی وقت ها هیچ جا رو پیدا نمی کنی تا گریه کنی به خاطرهمین یه دفعه بغضت جلوی دوستت می ترکه و شروع به گریه کردن می کنی. سه روزی می شه که حالم خوب نیست و مریض هستم. بیشتر از این که به خاطرمریضیم نگران باشم نگران مادرم هستم که اگه یه روزی بمیرم بدون من میخواد  چیکار کنه. خیلی دلم به حال خودم می سوزه که می خوام تنها بمیرم. تنهای تنها. ولی خوشحالم که مرگم داره زود می رسه. همیشه از خدا می خواستم که قبل از 30 سالگی بمیرم و فکر می کنم دارم به این آرزوم می رسه. نمی دونم بعد من چی پیش می یاد اما هر اتفاقی که بیفته مطمئن هستم پشیمونی یکی از اون هاست. خیلی ها پشیمون می شن به خاطرکارهایی که کردن و دلم رو شکوندن. من که بخشیدمشون این هنر را از مادرم به ارث بردم. اما ازتون می خوام بعد مردنم واسم دعا کنید که خدا گناهام رو ببخشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 12:39  توسط رها  | 

 

دلم بدجوری شکسته از کسی که هیچ وقت فکر نمی کردم دلم رو بشکنه

روزی که دلم رو شکست باخودم عهد بستم دیگه عاشق نشم. الان هم سرقولم هستم و دیگه عاشق نشدم و نخواهد شد.

به کی بگم که چقدر دوستش داشتم. گاهی اوقات یهو دلم هواشو میکنه.

یاد اون روزا بخیر که  هر چیز کوچیک رو بهونه می کردم و بهش زنگ می زدم تا صداشو بشنوم اما افسوس و صدحیف که گرگ هایی که اطرافم بودن نذاشتند من در کنارش باشم حتی اگر قرار نبود بهش برسم.

رسیدن بهش برام اصلا مهم نبود همین که عاشقش بودم واسم لذت بخش بود. می دونستم اگه بهش برسم همه چیز تموم می شه.

ای کاش می دونست که چقدردوستش دارم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 18:27  توسط رها  | 

 

تلاش می کنم که دیگر عاشق نشوم حتی اگر کسی پیدا شود که عاشقم باشد. تو نمی دانی که چقدر دوستت داشتم. تو فکر کردی این دوست داشتن من از سر هوس است اما در اشتباه بودی و شاید هم دراشتباه هستی.

دیگر فرقی نمی کند که پشیمان باشی یا نه. دیگر فرقی نمی کند که تو هم عاشقم بودی یا نه و دیگر فرقی نمی کند که تو هم دوستم داشتی یا نه. به هرحال آنچه که هست تنهایی من جلوه می کند.تنها هستم و تنهاتر از همیشه. نمی دانم از این تنهایی بیرون بیایم یا نه.....

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 11:56  توسط رها  | 

 

دلم گرفته است نه برای دوری از تو بلکه برای دوری از خودم. می خواهم به خودم برسم اما نمی توانم

کجایی ای....

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:34  توسط رها  | 

 

دیگر همه چیز برای من تمام شده است. از این پس حتی اگر من بخواهم، حتی اگر تو بخواهی و حتی اگر او بخواهد دیگر امکان

ندارد که من و تو بتوانیم در کنار هم قرار بگیریم. برای همیشه نامت را عشقت را به باد فراموشی می سپارم و با خود این عهد را

می کنم که دیگر عاشق نشوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 12:13  توسط رها  | 

 

 وقتی دیروز تو اون مراسم که اصلا دلم نمی خواست باشم، دیدمت انگاری قند تو دلم آب شد. می خواستم جلو

بیام تا بگم سلام معذرت می خوام...

اما یه خورده که فکر کردم دیدم این جمله را بیش از هزار بار برات فرستادم.

نمی دونم چی بگم اما هنوز هم دوستت دارم.

یه مدت چشمام به نبودنت عادت کرده بود اما از دیروز باز هم چشمام ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 13:21  توسط رها  | 

 

ای کاش  می دونستی که چقدر دوستت دارم اما افسوس و صد افسوس که نمی دانی... چه کنم که هیچ زمانی ندانستی که به اندازه یه دنیا دوستت دارم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 16:17  توسط رها  | 

 

 

دلم برایت تنگ شده است. چاره جز صبر ندارم. می دانم بر می گردی اما زمانش را تنها خدا می داند.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:27  توسط رها  | 

 

 

می دانی دلم چه می خواهد:

 یک آرامش واقعی به همراه کمی دلخوشی

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 15:32  توسط رها  |